محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
238
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را بگيرد و يعقوب چون خواست زن بگيرد پيش خال خود لبان بن ناهر به خواستگارى رفت و در راه شب شد و كنار سنگى بخفت و به خواب ديد كه از بالاى سر او نردبانى تا يكى از درهاى آسمان نصب شده و فرشتگان بر آن پايين و بالا همى روند و يعقوب پيش خال خود رفت و دخترش راحيل را خواستگارى كرد ، لبان دو دختر داشت ، ليا كه بزرگتر بود و راحيل كه كوچكتر بود و به يعقوب گفت : « چيزى دارى كه به كابين دهى ؟ » گفت : « نه ولى به عوض كابين دخترت ، كار خواهم كرد . » گفت : « كابين وى آن باشد كه هفت سال براى من كار كنى . » يعقوب گفت : « راحيل را به همين شرط به من بده و براى تو كار خواهم كرد . » لبان گفت : « قرارمان همين باشد » يعقوب هفت سال چوپانى او كرد و چون به شرط خويش وفا كرد ، لبان دختر بزرگ خود ، ليا را به او داد و شبانگاه پيش او فرستاد و چون صبح شد ديد كه خلاف قرار عمل شده و وقتى كه لبان در انجمن قوم بود بيامد و گفت : « مرا فريب دادى و خدعه كردى و هفت سال از من كار گرفتى و زنم را به من ندادى . » لبان گفت : « برادر زاده خواستى ننگ براى خال خود فراهم كنى ، كى ديده اى كه كسان دختر كوچك را پيش از دختر بزرگ به شوهر دهند ، بيا هفت سال ديگر كار كن تا خواهر او را به تو دهم . » مردم را آن روزگار دو خواهر را با هم توانستند گرفت تا وقتى كه موسى بيامد و تورات بر او نازل شد . يعقوب هفت سال ديگر كار كرد و راحيل را به دو داد و ليا چهار پسر براى وى آورد روبيل و يهودا و سمعان و لاوى . و راحيل يوسف و برادرش بنيامين را با چند دختر آورد . و لابان هنگامى كه دو دختر به يعقوب مىداد دو كنيز به آنها داده بود كه به يعقوب بخشيدند كه هر يك از آنها سه پسر آورد و يعقوب از خال خود جدا شد و